تبليغاتX
Lonely lover

Lonely lover

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .

سلام دوستای عزیزم

من دیگه این وب نمیام همتون رو تو وب جدیدم لینک کردم

اینجا نمیتونم ادرسش رو بزارم خودم براتون کامنت میزارم.ولی یکم طول میکشه تا بهتون بگم.

این وبم بمونه واسه داداشیم.

خودت خواستی که اینکارو رو بکنم

به گوشیمم دیگه زنگ نزن که دسته دوستمه

البته ۲ روز که یاده ما هم نکردی.فکر نکنم دیگه هم زنگ بزنی

با دوستای جدید بهت خوش میگذره نه؟؟؟!!!

دعا میکنم با همونا بهت خوش بگذره

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 18:14  توسط Mahsa  | 

من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا

 هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی.

 ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من

 شاهد رفتن تو هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 2:4  توسط Mahsa  | 

دست خودم نیست ...

اگر میبینی عاشق تو هستم،دیوانه تو هستم،تمام فکر و زندگی من تو شده ای بخدا بدان

 که این دست خودم نیست!اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم

 سرد است و همه لحظه ها دور از تو بودن این همه سخت و پر از غم و غصه است

 بدان که دست خودم نیست!هر شب به اسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را

 میبینم و به یاد تو می افتم!دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم

تادر اسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 2:19  توسط Mahsa  | 

می روم

تنها و غمگین می روم تا اوج دنیا می روم

تا اشک همراه من است تا عمق دریا می روم

من با تمام بی کسی تا شهر دل ها می روم

تا اوج دریای جنون با عشق تنها می روم

دنبال نور روشنی امروز و فردا می روم

در انتظار هم نفس در خواب و رویا می روم

واندر دل تاریک شب با ماه زیبا می روم

در جستجوی عاشقی بی یار و تنها می روم

یا رب من تنها چنین با سیل غم ها می روم

با یاد تو هر لحظه من تا اسمان ها می روم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 3:6  توسط Mahsa  | 

این منم،انسان!

من از اغاز افرینش ای جا بوده ام و هنوز اینجایم،

من تا پایان جهان این جا خواهم بود.

وجود غمزده مرا پایانی نخواهد بود.

من در سپهربی کرانه پرسه زدم،در دنیای خیال

گشتم و در نور شناور ماندم.

اما اکنون اسیر عدد و ارقام شده ام.

من اموزه های کنفسیوس را شنیدم؛

به حکمت بر هما گوش سپردم؛

با بودا در خت اگاهی نشستم.

با وجود این اکنون این جایم و همنشین نادانی و

 نا سپاسی خویش.

هنگامی که خداوند با موسی خلوت کرد،من در کوه سینا بودم.

من معجزه های عیسای ناصری را دیده ام.

در مدینه با محمد دیدار کرده ام.

با وجود این،اکنون این جایم  زندانی حیرت خویش.

من شاهد شکوه بابل بوده ام؛

از جلال و جبروت مصر نکته ها اموخته ام؛

قدرت روم را تجربه کرده ام.

با وجود این،جز اندوه و ضعف چیزی دستگیرم نشده است.

من با جادوگران گفت و گو کرده ام؛

با روحانیون سخن ها گفته ام با پیامبران دیدار کرده ام،

با وجود این؛هنوز حقیقت را می جویم.

من حکمت ارم هندیان را گرد اورده ام.

اموزه های عرب را نیوشیده ام؛

همه ی انچه را که شنیدنی ست شنیده ام.

با  وجود این،دلم کور و کر است.

حاکمان ظالم رنجم داده اند؛

به بردگی رفته ام؛

گرسنگی کشیده ام؛

با وجود این،هنوز نیرویی در من است که سپیده دمان بیدارم تا به خورشید بگویم:

سلام.

سرم پر است و دلم خالی ست.

تن من پیر است و هنوز نوزادی بیش نیست.

شاید در جوانی،دلم به بلوغ برسد.

هر  روز دعا می کنم که پیر شوم تا به لحظه دیدار با خداوند نزدیک تر شوم.

تنها در ان لحظه ی دیدار است که دلم پر می شود.

از لحظه ی اغاز افرینش این جا بوده ام و هنوز این جایم.

تا اخر دنیا این جا خواهم بود.

وجود غم زده مرا پایانی نیست
+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 22:33  توسط Mahsa  | 

در سنگینی شب،

وقتی همه به خواب میروند،

من برمی خیزم،اه میکشم و میخوانم.

من همیشه بیدارم.

افسوس!

بی خوابی،تاب و توانم رو ربوده است.

اما من عاشقم و عشق همواره تواناست.

ممکن است خسته شوم،

اما هرگز نخواهم مرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 0:11  توسط Mahsa  | 

سلام دوستای عزیزم.خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خبر؟؟؟؟؟؟؟من نبودم بهتون خوش گذشت؟؟؟؟؟؟

شرمنده ام بخدا اگه سر نزدم بهتون مسافرت بودم نگین بی معرفت شده.

چه مسافرتییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از پشت پامون در اومد.وقتی اومدیم دیدیم خونمون دزد اومده.

بازم از همتون عذر میخوام نشد بهتون بگم دارم میرم.

خیلییییییییییییییییییییییییییی دوستتون دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 23:52  توسط Mahsa  | 

سوز تنهایی

در اوج افکارم،در روی نیلوفر،

در شب تاریک ذهن،

پرستوی خیال خود را همراه ذهن،

بر دریچه سبزی گشودم،

نگاه من در اوج بلندای اسمان کودکی ام پر زد،

هجوم واژه های غمین مرا احاطه می کند،

ومحبت در رگهایم جریان میابد،

و از دور اواز بلبلی مرا به وسعت یک هوش ملایم می برد.

افکارم را در صنوق قدیمی لباسها می ریزم،

مادرم ان پایین در چند قدمی ملکوت لباس می شوید.

 و لباس عشق را بر تن من می پوشاند و مرا در گرمی گفتار یک سیب رها میکند.

و من می افتم در لطافت بهار به خزان پاییز،

بلبل غمگین را در وسعت بی واژه جستجو میکنم تا شاید همدلی باشد.

و مرا به امکان بودن  در لحظه حال یاری دهد،

کجاست سمت گیسوی ابی عشق،

و تنها نشستن در زردی غمگین عشق،

ناگهان با هبوط سیب از شاخه معرفتی را در تنم احساس میکنم،

و او می گوید،یک شب نیست که من شاخه معرفت را به وسعت ابی عشق هدیه ندهم.

در د تنهایی گل کوچک باغچه را به پروانه سفید می گویم.

اخرپروانه،تو بودی که برای شمع سوختی.

پس بخاطر تو جانها میسوزند.چهره ات را برای سرخی شقایق نشان بده و اوازت را در رگهای قاصدکها جاری کن.

تا خبرت را برای کوچک باغچه ببرد که تو می ایی،تو می ایی.

پروانه را میفهمم و از اب میگیرم ،

تا شاید فرو شویم غبار مرگ را،

اخر من میخواهم ارز پروانه برای گل کوچک تنها خبر ببرم.

پروانه من،پروانه دلسوخته من!

برخیز که خود سوختی ولی در انطرف عشق،از برای تو می سوزند.

پروانه بی پروای من،

ای رخ بی همتای من،

اوازی از ته دل مثل حزن ترنم کن که دلسوختگان تو صدایت را در ارزویند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 23:31  توسط Mahsa  | 

دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 21:34  توسط Mahsa  | 

دلم گرفته

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 21:55  توسط Mahsa  |